حکایتی از نماز
روزی شخصی در حال نماز خواندن بود
ناگهان "مجنون" بدون این که متوجه شود
از میان سجاده وی عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد (شکست)
و داد زد:
"هی!!! چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟"
در این موقع "مجنون" به خودش آمد و گفت:
من که عاشق "لیلی" هستم تو را ندیدم,
تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه من را دیدی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 16:15 توسط دانشجو
|
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خود نداری امام زین العابدین (ع)