اشاره:
این قدر ولخرجی نکن!

پول! بازم پول می خوای، این همه پولی که هفته پیش بهت دادم، چه کار کردی؟
پول که علف خرس نیست!
انگاری الان همه راه ها و بیراهه ها ختم می شود به این «چرک کف دست»!
بعضی ها برای این چرک کف دست کلی دردسر می کشند و زحمت! تا آن را به جیب بزنند، بعضی ها هم آن قدر تلاش می کنند تا حلالش را به دست بیاورند و بعضی ها هم، (ببخشید) برای دوزار بیشتر که گیرشان بیاید از دیوار مردم بالا می روند! (البته مال مردم، خوردن ندارد!)
همه مان در مذمت پول و در تشریح «چرک کف دست» ید طولایی داریم! اما... همه مان مدام در این فکر هستیم که چه جوری می توانیم «پول» بیشتری به دست بیاوریم و انگاری جانمان بسته شده است به پول!پولدار بودن بد نیست اما در بند پول بودن و بنده پول بودن است که انسان را از قافله آخرت عقب می‌اندازد؛ داستان آموزنده زیر را بخوانید تا صحت و سقم این ادعا بر شما روشن شود.

                                                                                    
امام باقر علیه السلام : در عهد پیامبر خدا ، مؤمنى فقیر و سخت نیازمند در میان

 صُفّه نشینان 1 به سر مى برد . او در تمام اوقات با پیامبر خدا بود و در هیچ نمازى

 نبود كه با پیامبر خدا نباشد . پیامبر خدا دلش براى او مى سوخت و به نیازمندى و

غربت او مى نگریست و مى فرمود : «اى سعد! اگر چیزى به دستم برسد ، تو را بى

 نیاز مى كنم» .


مدّت ها گذشت و چیزى به دست پیامبر خدا نرسید. اندوه پیامبر خدا بر سعد ،

شدّت گرفت . خداوند سبحان از غم و غصّه پیامبر خدا براى سعد ، آگاه شد و جبرئیل

علیه السلام را با دو درهم نزد پیامبر صلى الله علیه و آله فرو فرستاد . جبرئیل به

پیامبر صلى الله علیه و آله عرضه داشت : اى محمّد! خداوند از غم و غصّه تو براى

 سعد ، آگاه شد . حال آیا دوست دارى او را بى نیاز گردانى؟ پیامبر صلى الله علیه و

آله فرمود : «آرى» .


جبرئیل علیه السلام گفت : این دو درهم را بگیر و به او بده و دستور بده تا با آنها

 كاسبى كند.

پیامبر خدا درهم ها را گرفت . سپس براى نماز ظهر بیرون رفت . سعد بر درِ حجره ى

 پیامبر خدا ایستاده و منتظر ایشان بود . پیامبر خدا چون او را دید ، فرمود : «اى

سعد! كاسبى كردن بلدى؟» .



سعد گفت : به خدا سوگند ، تاكنون مالى نداشته ام كه با آن كاسبى كنم!


پیامبر صلى الله علیه و آله دو درهم را به او داد و فرمود : «با اینها كاسبى كن و [آنها

 را] براى به دست آوردن روزىِ خدا به كار بینداز» .


سعد ، آن دو درهم را گرفت و همراه پیامبر صلى الله علیه و آله رفت و نماز ظهر و

عصر را با ایشان خواند .


پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمود: «برخیز و در طلب روزى درآى كه من از حال و

روز تو غمناك بودم ، اى سعد!». وضع سعد، چنان شد كه هر چه با یك درهم مى

خرید، با دو درهم مى فروخت و اگر با دو درهم مى خرید، به چهار درهم مى فروخت.

 بدین ترتیب ، دنیا به سعد ، رو كرد و مال و منالش بسیار شد و كسب و كارش بالا

 گرفت. پس در كنار درِ مسجد، دكانى زد و در آن جا نشست و در همان جا به كسب

 و كار پرداخت . هر گاه بلال براى نماز ، اقامه مى گفت و پیامبر خدا بیرون مى آمد ،

سعد ، همچنان سرگرم دنیا بود و بر خلاف گذشته و زمانى كه هنوز گرفتار دنیا نشده

بود ، دیگر نه وضویى مى ساخت و نه آماده نماز مى شد .

پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود : «اى سعد! دنیا تو را از نماز ، باز داشته

است!» و او مى گفت : چه كنم؟ اموالم را ضایع كنم؟! به این آدم ، جنس فروخته ام و

مى خواهم بهایش را از او بگیرم . از این یكى ، جنس خریده ام و مى خواهم پولش را

بدهم.


پیامبر خدا از این وضع سعد ، ناراحت شد ، بیشتر از وقتى كه از نادارىِ او ناراحت

 شده بود . در پىِ این بود كه جبرئیل علیه السلام بر ایشان فرود آمد و گفت : اى

 محمّد! خداوند از اندوه تو براى سعد ، آگاه شد . كدام یك را دوست تر مى دارى :

 حالِ اوّل او را ، یا این حالِ او را؟


پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : «جبرئیلا! حال اوّلِ او را ؛ چرا كه دنیاى او آخرتش را

بر باد داده است» .


جبرئیل علیه السلام به پیامبر صلى الله علیه و آله عرضه داشت : همانا دوستىِ دنیا

 و مال و منال ، مایه فتنه و باز داشتن از آخرت است . به سعد بگو آن دو درهمى را

كه به او دادى ، به تو برگردانَد . در این صورت ، به زودى به حالى كه در ابتدا داشت ،

باز مى گردد.

پیامبر صلى الله علیه و آله بیرون رفت و به سعد برخورد و به او فرمود : «سعد! نمى

خواهى آن دو درهمى را كه به تو دادم ، به من پس بدهى؟».

سعد گفت : چرا ؛ دویست درهم مى دهم. [پیامبر صلى الله علیه و آله ] فرمود : «اى

سعد! من بیش از دو درهم از تو نمى خواهم»

.
سعد ، دو درهم به پیامبر صلى الله علیه و آله داد. از آن پس ، دنیا به سعد پشت كرد

، به طورى كه هر چه گرد آورده بود ، رفت و سعد ، به حال و روز اوّلش باز گشت.2

پی نوشت ها:
1.صفّه نشینان ، مهاجران تهى دستى بودند كه منزلى براى سكونت نداشتند و از این رو در سایه گاهى از مسجد مدینه ، زندگى مى كردند (النهایة : ج 3 ص 37 ، مادّه «صفف») .
2.دانشنامه میزان الحکمه، محمدی ری شهری، ج1


فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

                                                                                      نایت اسکین